نوشته‌هایی با برچسب "داستانی از ارنست همینگوی"

داستانی از ارنست همینگوی داستانی از ارنست همینگوی

عصر روزی گرم مرد را به یکی از اتاق های طبقه ی بالای بیمارستان منتقل کردند. از آن بالا کل شهر پادوا زیر پایش بود و بادقپک‎های (۱) خاکستری رنگ را که در آسمان پرواز می کردند می دید. اندکی بعد، آسمان تاریک شد و نور افکن ها روشن. باقی افراد پایین رفتند و بطری ها را هم با خود بردند. او و لوز می توانستند صدایشان را که زیر بالکونی ایستاده بودند، بشنوند. لوز روی تخت خواب نشست. او در آن شبِ گرم، قبراق و سرزنده بود. لوز سه ماه آزگار شیفت شب بود. هردویشان از اینکه به لوز چنین اجازه ای داده اند شادمان بودند. زمانیکه می خواستند مرد را عمل کنند، لوز ا

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه